رضا قليخان هدايت
1560
مجمع الفصحاء ( فارسي )
رفتن رستم برزم اسفنديار و نصيحت كردن به اسفنديار و نشنيدن او بپوشيد رستم سليح نبرد * همى از جهانآفرين ياد كرد چو آمد بر لشكر نامدار * نگه كرد و ديدش يل اسفنديار چنين گفت پس با پشوتن كه شير * بر مرد جادو نباشد دلير گمانى نبردم كه رستم ز راه * بايوان كشد گبر و ببر و كلاه همان بارهء رخش زير اندرش * ز پيكان نبد هيچ پيدا برش بپوشيد پس جوشن اسفنديار * بچنگ اندرون آلت كارزار خروشيد چون روى رستم بديد * كه نام تو باد از جهان ناپديد به پيمان بجستى هم از من تو دوش * كه با تو نه دل بود و نه مغز و هوش كنون رفتى و جادوى ساختى * بدينسان سوى رزم پرداختى به دو زمت زان گونه امروز بال * كزين پس نبيند ترا زنده زال چنين گفت رستم باسفنديار * كه اى سير ناگشته از كارزار من امروز نه بهر جنگ آمدم * پى پوزش نام و ننگ آمدم تو با من به بيداد كوشى همى * دو چشم خرد را بپوشى همى بجان و سر شاه سوگند خورد * بروز سپيد و شب لاجورد بخورشيد و ماه و به استا و زند * كه دل را نرانى به راه گزند بيايى ببينى يكى خوان من * روانست كام تو بر جان من بيايم ابا تو بر شهريار * به پيشش نيايش كنم بندهوار پس ار شاه بكشد مرا شايدم * همان نيز اگر بند فرمايدم چنين داد پاسخ كه مرد فريب * نيمروز پرخاش و روز نهيب ز خوان و ز ايوانت گويى همى * رخ آشتى را بشويى همى اگر زان كه خواهى كه مانى بجاى * نخستين سخن بند برنه بپاى دگرباره رستم زبان برگشاد * مكن شهريارا ز بيداد ياد نمىخواهم اى شاه گردنفراز * كه آيد زمانت بدستم فراز كه گفتت برو دست رستم ببند * نبندد مرا دست چرخ بلند